تبليغاتX
تنها و خسته

تنها و خسته

08


عشق


مي خواهي كسي دوستت داشته باشد و اگر عاشقت باشد، احساس خوبي داري.

ولي آنچه كه نمي داني اين است كه ديگري فقط به اين دليل دوستت دارد كه مي خواهد تو عاشق او باشي.
درست مانند اين است كه كسي براي صيد ماهي طعمه بگذارد:او طمعه را براي خوراك دادن به ماهي پرتاب نمي كند، براي صيد ماهي پرتاب مي كند.
او نمي خواهد آن خوراك را به ماهي بدهد، او فقط براي اين چنين مي كند كه آن ماهي را صيد كند.
تمام افرادي كه در اطرافتان مي بينيد كه عاشق هستند فقط طعمه مي اندازند تا عشق به دست آورند.
براي مدتي طعمه را مي اندازند، تا وقتي كه آن ديگري شروع كند به اين احساس كه امكان گرفتن عشق از اين شخص وجود دارد.آنگاه او نيز قدري عشق نشان خواهد داد تا زماني كه به اين نتيجه برسند كه هردو گدا هستند آنان اشتباهي اساسي مرتكب شده اند: هريك مي پنداشته كه ديگري پادشاه است.و به زمان خودش هريك تشخيص مي دهد كه هيچ عشقي از ديگري دريافت نمي كند، آنگاه اصطكاك شروع مي شود.
براي همين است كه زندگي زناشويي به نظر جهنم مي آيد، زيرا همه ي شما خواهان عشق هستيد،ولي نمي دانيد چگونه عشق بدهيد. اين اساس تمام دعوا هاست. تا زماني كه چيزي كه من مي گويم اتفاق نيفتد، رابطه ي بين زن و شوهر هرگز هماهنگ نخواهد شد، مهم نيست كه چقدر آن را تنظيم كنيد و چه نوع ازدواجي داشته باشيد و مهم نيست كه قوانين اجتماعي چه بگويند.تنها راه بهتر ساختن رابطه اين است كه درك كنيد عشق چيزي دادني است و نمي توان آن را درخواست كرد.
عشق را فقط بايد داد و هرآنچه كه دريافت مي كني فقط يك بركت است، يك پاداش نيست.و حتي اگر هيچ چيز دريافت نكني، هميشه خوشحال هستي كه قادر به دادن عشق بوده اي.
اگر زن و شوهر و حتی دو دوست به جاي درخواست عشق شروع كنند به دادن عشق، زندگي مي تواند برايشان بهشت شود.و دنيا چنان اسرارآميز است كه اگر آنان از خواستن عشق دست بردارند و بيشتر عشق بدهند، عشق بيشتري دريافت خواهند كرد و اين راز را تجربه خواهد كرد.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 11 دی1388ساعت 20:34  توسط  ::.:.:: پادشاه غم ها ::.:.::   | 

07


پشت قاب شيشه پنجره اي که شباي منو با خود مي بره

جايي که گذشته هام مثل تصوير از تو قابش مي گذره

پشت قاب بي نفس مثل او پرنده که دلش گرفته تو قفس

مثل يه حقيقت رفته به باد منو با خود ميبره مثل يه رويا توي خواب

شهر من من به تو مي انديشم نه به تنهايي خويش

از پس شيشه تو را مي بينم که گرفتي مرا در بر خويش

من وضو با نفس خيال تو ميگيرم و تو را مي خوانم

و به شوق فردا که تو را خواهم ديد چشم به راه مي مانم

تن من پاره اي از آن تن توست

و قشنگترين شباي پر ستاره شب توست


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 13 آذر1388ساعت 1:12  توسط  ::.:.:: پادشاه غم ها ::.:.::   | 

06

نجات عشق

در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی میکردند: شادی>غم>غرور>عشق و..... روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر اب خواهد رفت.همه ساکنین جزیره قایقهایشان را اماده وجزیره را ترک کردند.اما عشق میخواست تا اخرین لحظه بماند چون او عاشق جزیره بود.

وقتی جزیره به زیر اب فرو میرفت عشق از ثروت که با قایقی با شکوه جزیره را ترک میکرد کمک خواست و به او گفت: ایا میتوانم با تو همسفر شوم؟

ثروت گفت: نه مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم هست و دیگر جایی برای تو وجود ندارد.

پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بودکمک خواست.

غرورگفت: نه نمیتوانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شدهو قایقزیبای مرا کثیف خواهی کرد.

غم در نزدیکیعشق بود.پس عشق به او گفت: اجازه بده تا من با تو بیام.غم با صدای حزن الود گفت: من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم.

عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد.اما اوانقدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنید.اب هر لحظه بالا و بالاتر میامد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت: بیا من تو را خواهم برد.

عشق انقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیر مرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد. وقتی به خشکی رسید پیر مرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجاتداده بود چقدر به گردنش حق دارد.

عشق نزد علم که مشغول حل مسئله هایی روی شنهای ساحل بود رفت واز او پرسید: آن پیر مرد که بود؟

علم پاسخ داد زمان.

عشق با تعجب گفت: زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد؟

علم لبخندی خردمندانه زد و گفت: زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 آبان1388ساعت 22:24  توسط  ::.:.:: پادشاه غم ها ::.:.::   | 

05



روزی یک کشتی در طوفان شکستو غرق شد.فقط دو مردتوانستند به سوی جزیرهی کوچک وبی اب و علفی شنا کنند و نجات یابند. دونجات یافته دیدن که هیچکاری نمیتوانند بکنند با خود گفتند:بهتر است از خدا کمک بخاهیم.

دست به دعا شدند برای این که بیبینند دعای کدام بهتر مستجاب میشودبه گوشهای از جزیره رفتند.

نخست از خدا غذا خواستند فردای ان روز مرد اول درختی یافت و میوهای بر ان را خورد.و مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت.

چند روز بعد مرد اول از خدا همسر و همدم خواست: فردا کشتی دیگری غرق شد و زنی نجات یافت و به مرد رسید.ولی در سمت دیگر مرد دوم هیچکس را نداشت.

مرد اول از خدا لباس و غذای بیشتری خواست:فردا به صورتی معجزه اسا تمام چیزهایی که خاسته بود به او رسید.ولی مرد دوم هنوز هیچ نداشت.

دست اخر مرد اول از خدا کشتی خواست تا او و همسرش را با خودببرد: فردا کشتیای امد ودر سمت اولنگر انداخت و مرد خواست بدون مرد دوم به همراه همسرش از جزیره برود.

پیش خود گفت: مرد دیگر حتما شایستگی نعمتهای الهی را ندارد چرا که در خواستهای او پاسخ داده نشد پس همینجا بماند بهتر است.

زمان حرکت کشتی ندایی از اسمان پرسید چرا همسفر خود را در جزیره رها می کنی؟

مرد پاسخ داد: این نعمتهایی که به دست اورده ام همه مال خودم است همه را خود در خوا ست کرده ام. درخواستهای او که پذیرفته نشد پس لیاقت این چیزها را ندارد.

ندا امد و مرد را سرزنش کرد:اشتباه می کنی. زمانی که تنها خاسته او را اجابت کردم این نعمتها به تو رسید.

مرد با حیرت پرسید از تو چه خواست که باید مدیون او باشم؟

ازمن خواست که تمام خواسته های تو را اجابت کنم.

باید بدانیم که نعمت هایمان حاصل درخواستهای خود ما نیست بلکه نتیجه دعای دیگران برای ماست.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 18 آبان1388ساعت 20:9  توسط  ::.:.:: پادشاه غم ها ::.:.::   | 

04


اون تنهایی رفت پی خودش...  من خودم رفتم پی تنهاییم



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 26 مهر1388ساعت 14:16  توسط  ::.:.:: پادشاه غم ها ::.:.::   | 

03

با تو اما بي تو



من با توام  اما  تو نيستي

از پس هزاران حرف

مي خوام از تو بنويسم

شايد  مي خواستم با تو  معني  چيزي مثل دوست داشتن و بفهمم

اي خدا  چقدر دل من با آسمون گرفته

يه زماني  لطف مي كردي  يه اشكي ميومد اما الان اونم از من گرفتي

سنگ  سنگ

 من بد بودم يا تو  يا دنيا يا هر سه

دلم تنگه براي  يه دوست داشتن براي يه همدرد براي...

اخ بازم رويا بود بازم توهم

كاش يكي ميومد يكم باهام حرف مي زد

يكم  به درد دلام گوش مي داد

بم مي گفت    دنيا ارزش نداره كه دلت بگيره

كاش يكي ميومد....


+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 مهر1388ساعت 1:40  توسط  ::.:.:: پادشاه غم ها ::.:.::   | 

02


جا مانده است چیزی، جایی كه هیچ گاه دیگر هیچ چیز جایش را پر نخواهد كرد ...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 19 مهر1388ساعت 4:57  توسط  ::.:.:: پادشاه غم ها ::.:.::   | 

01

سلام.

این اولیم پستمه.

نمیدونم چی باید بگم. از چی بگم، از کجا شروع کنم.

فقط میتونم بگم عاشقم، اگه بشه اسمشو عشق گذاشت.

نزدیکمه اما بهش نمیرسم، نزدیکمه اما نمیدونه چقدر دوسش دارم، نزدیکمه اما تا حالا جرات نکردم رو عشقم به اون فکر کنم، نزدیکمه اما با دیدن رفتاراش حتی فکر عشق بودن حسم رو از دست دادم.

نزدیکمه اما منو نمیبینه.


+ نوشته شده در  یکشنبه 19 مهر1388ساعت 0:35  توسط  ::.:.:: پادشاه غم ها ::.:.::   |